هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

بازم گردش

سلام نفس مامان .با تموم شدن تابستون هوا کمی خنک شده و پارک رفتن می چسبه.چند شب بعد از پارک شهربازی ما و عمو محسن اینا و عمو مجید واسه شام رفتیم پارک خانواده البته به دعوت عمو اینا. هوا خیلی خوب بود و تو و آجی مریم با هم رفتین کالسکه سواری .تو هم که قربونت برم با آجیت حسابی حال میکنی .فردا شبش هم با عمه صدیقه اینا رفتیم پارک.اما خبرای بد از امشب شروع میشه که تو پست بعدی میذارمشون.این دو شب خوش گذشت. عکس خودت و آجی مریم رو میذارم واست گل قشنگم قربون اون چشات برم که شیطنت توشون برق میزنه.روزای خوب از امشب تموم میشن و... ...
25 مهر 1392

هستی مریض شد

سلام دختر ناز مامان. بعد از چند شب گردش مریض شدن تو همه ی خوش گذشتنا رو از دماغمون کشید بیرون و حسابی حالمون رو گرفت  شب آخری که با عمه اینا از پارک برگشتیم از بس خسته شده بودی خوابت برد منم وقتی رسیدیم خونه آروم گذاشتت توی تختت گفتم تا صبح بخوابی.چشمت روز بد نبینه ٢ ساعت بعد با گریه شدید از خواب بیدار شدی و هرکاری میکردم آروم نمیشدی عزیزم.با کلی تلاش بالاخره خوابوندمت اما دوباره نیم ساعت بعد از خواب پا شدی.همه ی احتمالایی رو که ممکن بود باعث ناراحتیت شده باشن رو رفع کردم اما فایده نداشت و تو همش گریه میکردی اگر هم میخوابیدی فقط واسه نیم ساعت بود بعدش با گریه از خواب می پریدی.خیلی نگران شدم دیگه نمی دونستم باید چه کار کنم.یهو کلی استفر...
23 مهر 1392

خبرای این 2 هفته

سلام عزیزدلم مامان جونم بالاخره بعد از ٢ هفته غیبت اومدم اونم چه اومدنی با کلی خبرای خوب و کمی هم بد.البته خوباش بیشتره  هفته اول خوب بود هستی و مامان و بابا رفتن پارک شهربازی.دختر قشنگم واسه اولین بار رفتن به شهربازی رو تجربه کرد.قبل از اینکه به پارک برسیم توی ماشین داشتی چرت میزدی نازنینم اما همین که رسیدیم داخل پارک و اون همه چراغای رنگی رو دیدی خواب از سرت پرید و شروع کردی به شیطونی کردن نفسم. بابایی هم رفت سمت دارت به امید اینکه اون عروسک بزرگه رو واست جایزه ببره ٤ سری پرتاب کرد اما تنها چیزی که تونست جایزه ببره ١ پوستر بود که عکسش رو واست میذارم گل قشنگم. شب خوبی بود و خوش گذشت.هرکس از کنار کالسکت رد میشد کلی قربون...
23 مهر 1392

اندر احوالات هستی هشت ماهه

سلام مامان جون هشت ماهگيت مبارك دختر نازم.واي هشت ماه از لحظه تولدت گذشته عزيزم.هستي هشت ماهه من بزرگ شده و هر لحظه از لحظه قبل دوست داشتني تر.الان حدود 2 هفته ست كه مدل گريه كردنت عوض شده.هر وقت چيزي رو ميخواي يا كاري با من و بابا داري با 1 فرياد اعتراض آميز ما رو صدا ميكني كه خيلي قشنگه.آدم واقعا احساس ميكنه كه داري باهاش دعوا ميكني.هروقت از اين مدل جيغا ميزني من برميگردم و بهت ميگم چيه مامان چي شده چي ميخواي اون وقت يه لبخند رضايت بخش ميزني مثل آدمايي كه برنده شدن و به هدفشون رسيدن.عاششششششششششششق اون لبخندتم نفسم. ديگه اينكه  آبميوه  و سيب زميني سرخ كرده و هلو و غذايي كه توش كره باشه خيلي دوست داري.از بين رنگا هم به رنگ سبز تو...
7 مهر 1392

هستی به پیش دبستانی میره!!!!!!!!

سلام نفس قشنگ من  ١ روز قبل از مهر آجی نرگس دختر عمه میخواست بره پیش دبستانی اما به مامانش گفته بود تا هستی نباشه من نمیرم.واسه همین عمه زنگ زد و گفت اگه میشه فردا بیاین اینجا و نرگس رو ببرین پیش دبستانی.منم گفتم باشه .صبح عمو مجید اومد دنبالمون و رفتیم اندیمشک که با آجی نرگس بریم مدرسه.تا رسیدیم اونجا و بچه ها رو دیدی با اینکه خیلی خوابت میومد کلی ذوق کردی و خوشت اومد.چندتا عکس از تو و آجی گرفتم که میذارمشون واست نازنین دخترم       ...
7 مهر 1392

شکموی خونه ما

سلام سلام نازنین دخمل من فرداي روزي كه از اهواز برگشتيم چون دكتر  واسه من آزمايش نوشته بود و بابايي فرصت نداشت كه بريم آزمايشگاه واسه همين تصميم گرفتم كه خودمون 2 تا با هم بريم بيرون. آمادت كردم و يكي از لباساي جديدت رو كردم تنت گذاشتمت توي آغوش بند و رفتيم. به آزمايشگاه كه رسيديم موقعي كه  خانمه داشت از دستم نمونه ميگرفت اينقدر لول خوردي كه بميرم نزديك بود سوزن بره توي دستت.خدا رحم كرد بهمون قشنگم. موقع برگشتن بردمت پلاسكو تا كمي خريد كنم اين قدر ذوق كرده بودي منم بردمت قسمت اسباب بازيا و به سليقه خودت واست توپ خريدم.فكر كنم رنگ سبز رو بيشتر دوست داري آخه معمولا به چيزاي سبز علاقه بيشتري نشون ميدي.بعدش رفتيم مغازه بابابزرگ ...
6 مهر 1392

اولين مسافرت دونفره ي هستي و مامان

سلام عزيزدلمممممممممممم قربونت برم كه هر روز داري از روز قبل شيطون تر ميشي نازنينم. چند روز بعد از اينكه از اهواز برگشتيم خونمون دختر قشنگ مامان تب كرد و حسابي وضعيت مزاجيت هم بهم خورد اينقدر كه من و بابا نگران شديم و برديمت دكتر.مامان بزرگ و عمه ميگفتن به خاطر دندوناته حتما ميخواي دندوناي بالاييت رو دربياري اما من دلم راضي نشد و بردمت دكتر.آقاي دكتر گفت كمي گلوت قرمزه اما جاي نگراني نيست با قطره نمكي بيني و شربت ايبوبروفن خوب ميشي.تازه ماماني هم خودش حسابي مريض شده بود تو هم كه حالت خوب نبود و دو شب بود كه خواب نداشتي .مادرجون از اهواز زنگ زد و گفت بياين اهواز پيش ما تا ازتون مواظبت كنم.منم از خدا خواسته به بابا گفتم بريم اما بابايي كه طبق...
6 مهر 1392